حسن حسن زاده آملى

478

هزار و يك كلمه (فارسى)

انديشيد و به دروغين راه پارسايى پيش گرفت و به شيوه تعبّد و تهجّد روى آورد تا بدان‌گونه شهرت و آوازه يافت كه مردم او را مستجاب الدعوه پنداشتند و در شدايد امور به دو پناه مىبردند . آنگاه كه نامى بسزا يافت و داراى اسم و رسمى چشمگير شد ، در طلب آن دختر كس فرستاد ؛ امير كه آوازه او را شنيده بود و اقبال مردم را به دو ديده بود ، اين‌بار بىدرنگ دعوتش را اجابت كرد . چون قبول امير به سمع پسر رسيد ، دگرگونى شگفت به پسر دست داد و با خود انديشيد كه بندگى دروغين اين‌چنين اثر بخشيده است اگر راستين باشد چه خواهد كرد ؟ ! از خواهش خود سر باز زد و به راستى و درستى وظيفه بندگى و راه كمال انسانى را پيش گرفت و به مقامات والاى حقيقى رسيد . در غزلى گفته‌ام : اين همه لطف خواجه با بندگى مجاز ماست * ار به حقيقت آن بود خواجه به ما چه‌ها كند حدود سيزده سال در محضر اعلاى علّامه شعرانى تشرف داشتم ، از آن جناب هم فقط يك تشر بدين‌گونه شنيده‌ام كه در يك مطلب درس مكاسب شيخ انصارى رحمة الله عليه چند بار سؤال و جوابى بين ما ردّ و بدل شده است ، فرمود : « آقا اين مطلبى نيست كه شما در آن اينقدر پافشارى داريد » . اين بود تنها تشرى كه در اين ساليان دراز به من زده است . گاهى سؤالات و مشكلات درسى كه داشتيم براى نماز ظهرين يا عشائين به مسجد ايشان كه مسجد جدّشان ملا ابو الحسن رضوان اللّه عليه در سه راه سيروس آن روز به نام مسجد حوض بود حاضر مىشديم ، و بعد از نماز در مسيرش تا منزل آن جناب كه بيت المعمور ما بود سؤالات را مطرح مىكرديم ؛ هيچگاه نشد كه مثلا اخمى كند و اظهار خستگى نمايد و بگويد شما كه قبل از ظهر و بعد از ظهر در درسهايم حاضريد ، حالا هم از مسجد تا منزلم دست برنمىداريد ، هيچگاه اين‌گونه حرفها نبود . اين عباد اللّه الصالحين بسيار كمال رأفت و مهربانى و بزرگوارى را در حق ما إعمال مىفرمودند .